همیشه فاصله ایست !!!!!!!

فاصله هارو هميشه بايد حفظ كرد چه درست چه نادرست چه شرعي چه غير شرعي چه انساني باشه و چه انساني  نباشه  چه و چه ....  فاصله هميشه فاصله ميمونه يه جامعه يه گروه اصلا دلشون نميخواد كسي فاصله رو رعايت نكنه يه فاصله هميشه بايد يه فاصله بمونه اين تو ذاته يه اجتماعه  نرماله  همينطور كه جرم و جنايت و كلاهبرداري و پدر سوختگي تو ذات اجتماعه نرماله اصلا ويژگي يه جامعه نرمال و طبيعي همينه ! درست به همين كثيفي ! و به همين ساده گي ! و اين فاصله ممكنه هر جايي باشه و بيشتر از همه تو ذهن ما ! تو ذهن ما پر از فاصله ست پر از پاييني و بالايي پر از فاصله! اينكه تو از اون  بچه هاي منگول كلاستون باهوشتري ! از بقيه شون خوشگلتري ! فاصله پشت يه چراغ قرمزه بين شيشه هاي دود ي يه ماكسيما و شيشه هاي درب و داغون يه ژيان ! فاصله تو كلاساي دانشگاست ! بين دو نفر كه چفت هم نشستن بين كفشهاي مارك اصل ال استار و سوراخهاي كفش بغل دستيش ! فاصله رو در كمترين كميتهاي رياضي هم وجود داره در فاصله يك سانتي متري هم يه دنيا فاصله ست ! بين  خونه هاي جنوب شهريها و خونه هاي اجرنماي وسط شهريها و ويلاهاي شمال شهريها !فاصله در ذهنهاي ماست ! بين سفيد پوست و سياه پوست و زرد پوست ! يه فاصله هميشه بين بالا و پايين نيست يه فاصله ممكنه بين دو تا چيز هم عرضم باشه حتي به فاصله يه سانتي متري !!! فاصله ها رو ميخوام بردارم واسه همين  من يه ادم نافرمان يه عوضي يه نابهنجار و يه بي عقل و حتي يه لكه ننگم يه لنگه ننگ روي كثافتهاي اجتماعم !

 

 

پري

ديگه نميخواست يه پري باشه البته يه پري زميني و معمولي ميخواست مثل پريهاي تو قصه باشه يه پري واقعي كه بتونه پرواز كنه از همونهايي  كه انداماي  موزون و شيشه ايشون  تو افتاب دست نيافتني ميشه !  از همون پريهايي كه ادما ارزوي ديدنشون رو دارن اونم واسه يه لحظه واز شدت هيجان نتونن يك كلمه هم حرف بزنن و فقط با لكنت بگن پري!!! و بعدها واسه همه تعريف كنن  ما يه پري ديديم  و هميشه پيش خودشون مز مزه ميكنن و افسوس ميخورن چرا بيشتر نديديمش  ولي مردم مگه اين چيزاز رو ميفهميدن ؟؟؟ از وقتي سر ظهرها پشت پنجره ميرفت تا زير افتاب تبديل به يه پري بشه يه پري واقعي  مامان در اتاق بالا رو قفل كرده بود اخه مامان ميگفت داره ابروشون ميره!!!!!!! وهر چي هم فكر كرد ربط پري شدن خودش و رفتن ابروشون رو نفهميد. سر ظهر كه مامان خواب بود از چهارپايه بالا رفت و خيلي اهسته كليد در اتاق بالا رو برداشت اخه ميخواست واسه اخرين بار امتحان كنه ! در اتاق رو باز كرد پرده ها رو كشيد افتاب خودش رو با لطافت رو همه چي پخش كرد رفت لب پنجره وايستاد موهاش رو دورش ريخت حالا همه وجود ش زير افتاب شيشه اي و دست نيافتني شده بود !!! و با لبخند مثل پرياي واقعي دستاش و رو باز كرد و پرواز كرد و صداي مامان بود كه ميگفت پري ! و به ارزوش رسيد حالا يه پري واقعي شده بود ! و همه واسه هم تعريف ميكردن .

 

وقتي كه ...

وقتي كه زيبا نيستي واسه هيچكس مهم نيستي همه ميخوان بفهمن چرا اون چشمايي كه يه برق خاصي داره و شيطنت ازش ميباره امروز رنگ غم روش نشسته اخه واسه كي مهمه چشماي تو ؟ چشايي كه هيچي نشون نميدن نه برقي دارن نه شيطنت نه جذابيت واسه كي مهمه غبار غم كي رو نگات ميشينه اخه هيچكي وقت و حوصله اينو نداره كه غبار پوشالي زشتي رو كنار بزنه. و دنبال نگاه تو بگرده وقتي لب قشنگي ديگه نميخنده تا قلبا رو تكون بده همه نگران ميشن نگران شهوت خودشون ديگه خنده اي نيست كه ارضا بشن هيچكس از لباي تو توقع خنديدن نداره لباي تو فقط براي پوشوندن دندونات اومدن هيچكس در ارزوي داشتن دستهاي تو نيست

وقتي كه دستهاي تو زيبا نباشن هر چند قلب زيبايي داشته باشي هيچكس در ارزوي داشتن دستان تو نيست !

...

ميگي من ترسوام؟؟؟ و همين ترس من تو رو ميترسونه؟؟؟ خب راست ميگي من ميترسم خيلي هم ميترسم از مردمي ميترسم كه دوست داشتن رو خيلي وقته از ياد بردن از وقتي كه اسير ديو ماديات شدن مردمي كه  اشكها و بيقراريها ي همديگه رو نيشخند ميكنن! مردمي كه حتي خودشونم نميدونن چقدر تغيير كردن و وحشتناك شدن! اين فاجعه نيست ؟ مردمي كه حتي خودشون از همديگه ميترسن! از حرف مردم جالبه نه؟ از حرف خودشون از همديگه!! خيلي مسخره و در عين حال غم انگيزه! مردمي كه همديگه رو بخاطر رعايت نكردن عادتاشون  مجازات ميكنن اونم مجازاتي بدتر از  قطع سر با گيوتين! كاش يه خونه داشتم دور از مردم دور از ارزوهاشون دغدغه هاشون كابوسهاشون روياهاشون زيباييها و زشتيهاشون اونوقت اگه يه روز صبح دوست داشتم بلند بشم و زيگزاگ راه برم نگران حرفهاشون نباشم ! اگه خواستم راه برم غذا بخورم فكر بكنم عاشق بشم باز هم مزاحم عادتاشون نشم ! من ميترسم  ميترسم  از ادمايي كه تنها چيزي كه واسشون مهم نيست اون يه  مشت سلول خاكستري تو مغزته! كاش هيچوقت ادما نبودن من اين جامعه رو نميخوام من ااصلا از اجتماع از جمع خوشم نمياد فكر كن يه جمع پر از تناقض دور هم جمع بشن فاجعه ميشه نه؟ درست مثل حالا!!  ميگن ادما براي استفاده از فوايد اجتماع هر كدوم بهايي دادن نيمي از ازديشون رو !! مطمئنم ما ضرر كرديم حداقل منكه اينطور فكر ميكنم  خانم يا اقاي جامعه ميشه نصفه منو بدين ؟؟؟؟ من ميخوام برم ! من حتي حاضر نيستم بخاطر استفاده از شما يه هزارم از ازاديم رو بدم ! ميدونيد من  نه تكنولوژيتون رو ميخوام نه ببخشيد ها اما نه تعصبها و تفكرات مزخرفتون رو ! ميشه سهم منو بدين؟؟؟؟ چون من ميخوام ديگه نترسم

 

 

تو را چون ارزوهایم همیشه دوست خواهم داشت!

تو ان ميوه ممنوعه بهشت مني! و من حوايي كه هنوز جسارت چيدن تو را پيدا نكردم!  چون از شدت مجازاتش اگاهم ؟يعني زندگي بدون تو خود جازاتي سهمگين نيست؟ بارها به اين سوال بي پاسخ رسيده ام كه ايا اگر حوا از مجازات خود اگاه بود باز هم چنين جسارتي ميكرد؟؟؟؟؟؟و كاش ميشد تلخترين حادثه ها را تكرار كرد.

 

 عنوان مطلب نام يكي از شعرهاي شاعر مورد علاقه من استاد محمد علي بهمني است

يه جاده ميخوام فقط يه جاده براي رفتن!!

 

هيچي از اين دنيا نميخوام هيچي هيچي !بجز يه كوله پشتي و يه جاده براي رفتن يه جاده براي رفتن كه بتونم توش بوته هاي خارش رو لمس كنم بادرو حس كنم نه نسيم بلكه گرد و خاكش رو روي صورتم  حس كنم گرماي افتابش خنكي شباش رو حس كنم پاهام رفتن رو حس كنند دلم خدارو حس كنه انديشه ام تفكر رو تجربه كنه  سكوت شباش رو بشنوم با طلوعش متولد بشم  وبا غروبش بميرم تا زندگي رو تجربه كنم! دلم يه زندگي ناب رو ميخواد يه زندگي خالي از پوچي! از هياهو و بيهودگي ! و لبريز از رفتن!

 

 

اینم یه تراوش از ذهنم برای دوست عزیزم شاعر! هرچند که چرنده! ولی واسه من زندگیه!همین

خوش باشید

 

 

پول و سلامتي و قدرت و خانواده خوب و فلان و فلان رنج زندگي رو تسكين نميده فقط شايد فقر و بيماري و فلاكت و بدبختي و سرگرداني بتونه باعث فراموشي اين درد بشه!!!

 

از فايل دل نوشته هام!

 

خدای من ! منو میبینی؟؟؟؟ یا اونقدر دنیامون بزرگ شده که نه؟ همیشه فکر میکنم تو دنیا به این بزرگی که گاهی ما ادما رو هم فراموش میکنی  مورچه ها چیکار میکنن کی به فکرشونه ؟؟؟ واسه همین همیشه سعی میکنم از طرف تو مواظبشون یاشم تا تو به کارای مهمتری برسی . خدای من هر روز داره به جاهایی که از وجود تو پر از خالیه اضافه میشه ها!! یعنی انقدر دنیا بزرگ شده ؟؟؟؟؟ حتی بزرگتر از تو؟؟؟ کاش میشد دور دنیا رو دیوار کنی تا از این بزرگتر نشه!

 

 

 

امروز بازم وقتی گوشت چرخ کرده رو از فریزر در اوردم و تو اب گرم گذاشتم تا باز بشه چندشم شد  قطره های خون دوباره به تپش میفتند دستام بوی تهوع اوره خون یه موجود رو میگیره!!خونابه های گوشت از لای انگشتام میریزه! دستی تو دلم را پنجول میکشه! دستامو با یه عالم مایع میشورم بلکه بوش رنگش بره ! ولی بازم حسش میکنم!

 

 

این وبلاگ قبلیم تو پرشن بلاگه

http://persianstudent.persianblog.com

 

بدون شرح!!! 

 

اگر مزیت دختری در دانش و اندیشه ی او باشد نه در دل انگیزی طبیعی و زرنگی نیمه آگاهش در پیدا کردن شوهر چندان کامیاب نخواهد بود زیرا به جایی قدم نهاده است که مردان از قرنها پیش برای خود قرق کرده اند شصت درصد زنان دانشگاه بی شوهر می مانند خانم سونیا کوالفسکی که دانشمند برجسته ای بود شکایت میکرد که کسی با او ازدواج نمیکند و میگفت «چرا کسی مرا دوست ندارد؟ من میتوانم از بیشتر زنان بهتر باشم با اینهمه بیشتر زنان کم اهمیت مورد عشق و علاقه هستند اما من نیستم » یک دختر زرنگ تا خیلی دیر نشده است باید برتری ذهنی خود را پنهان کند

برگرفته از کتاب لذات فلسفه   ویل دورانت

ا

خرین کتابایی که طی دو سه هفته اخیر خوندم اوژنی گرانده اثر بالزاک  فارست گامپ اثر وینستون گروم که البته فیلمش هم به کارگردانی رابرت زمه کیس ساخته شده که هنوز ندیدمش  اوازهایی که مادرم به من اموخت زندگینامه مارلون براندو  هر سه شون قشنگ بودن مخصوصا دو تای اخر  البته اعترف میکنم با رمانهای خیلی قدیمی مثل اوژنی گرانده نمیتونم زیاد احساس نزدیکی بکنم اخه مال 200 سال قبله ولی خوب یه چیزایی هست که تغییر نمیکنه و تا ادم بوده و باشه جز دغدغه ها و مشکلات انسانهاست تو رمان اوژنی گرانده همه ادما به نوعی مادی هستند و پول پرست و هیچ ارزش دیگه ای تو زندگیشون وجود نداره جز ثروت بجز اوژنی که هیچ دلبستگی به مال دنیا نداره و بسیار بزرگواره حتی وقتی عشقش (پسرعموش)رو از دست میده بالزاک خیلی رک و صریح در این باره مینویسه طوری که واقعا ما فکر می کنیم عمل پسرعمو خیلی طبیعی بوده و کار اوژنی که ده بیست سال منتظر پسرعموش میشینه اونم صرف یک قول ساده غیر عادی بوده و البته در دنیای واقعی همینطوره و بالزاک واقعیت رو خیلی خشن نشون میده مارو نمیبره تو حقیقت  و نمیگه اشتباه بوده فقط خیلی رک واقعیت رو میگه  دومی  فارست گامپ که اونم خیلی باحال بود نویسنده بعضی جاها از زبون فارست انقدر قشنگ و منطقی کارهای خودش رو توجیه میکرد و که من گاهی اوقات با فارست همراه میشدم و کارش رو توجیه میکردم که خودم خندم میگرفت خوده فارست میگه درسته من خلم اما نه دیگه خیلی

سومی مارلون براندو که از نظر من خیلی خیلی غم انگیز بود و البته جالب براندو یک عمر افسردگی و بیماری روحی رو تحمل میکنه که فقط ریشه در اوضاع نابسامان خانوادگیش داره و کودکی پر از رنجش اونا فقیر نبودن ولی مادر دائم الخمرش و پدر عیاشش تا ابد رویاهای اون رو تبدیل به کابوس میکنن کسانی که حتی مارلون وقتی به اونقدر ثروت و قدرت میرسه نمیتونه ازشون انتقام بگیره و همیشه حسی از تنفر و محبت نسبت بهشون داشته جایی اعتراف وحشتناکی میکنه که اگر بازیگر نمیشدم یا دیوانه میشدم یا کلاهبردار چون میگه اکثرا نصف دستمزدهاش رو صرف مطبهای روانپزشکی میکرده و جالبش این بود مارلون گذشته از اینکه یه نابغه بوده تو بازیگری خودش به بازیگری فقط بعنوان یه منبع درامد نگاه میکرده و میگه اگه کسی اون مبلغ رو بدون هیچ کاری بهش میداده مطمئنا دیگه فیلم بازی نمیکرده

به هر حال لحظات غم انگیزی رو با خوندن زندگینامه مارلون براندو تجربه کردم

راستی خالق اثر تحسین برانگیز صد سال تنهایی استاد گابریل گارسیا مارکز میخواد بیاد ایران مثل اینکه هنوز قطعی نشده اونم بخاطر بیماری سخت مارکز که سرطان داره کاش هیچوقت از بین ما نمیرفت و باز هم با خلق داستانهایی کل جهان را بار دیگر با دنیای جدیدی اشنا میکرد.

گفتند: ولش کنید بابا دیوونه ست بلند شد گفت من دیوونه نیستم عاشقم  گفتند : دیوونه فرقی نداره دو تاش یکیه  

 

 

 

افتتاحیه!!

سلام  خدمت بر و بچز عزیز وبلاگ نویس بالاخره ما هم نزدیک سال نویی خونه تکونی که هیچ کلا خونه رو عوض کردیم و از سایت مزخرف پرشن بلاگ راحت شدم  خداییش جونت رو می اورد بالا تا میخواستی یه پست جدید بفرستی حالا بچه ها میگن اینجا خیلی بهتره  امیدوارم همینطور باشه اخه خداییش اصلا وقت نیست که بخوای واسه یه اپ کردن بیشتر از ۱۰ دقیقه وقت بذاری اهان قرار بود این یه پست ازمایشی باشه  

پس تا بعد بای بای