هزار تکه میشوم...
هزار تکه می شوم
درمیان تمدن کاغذی ات
ودشمنی ات نسبت به زنان
میان اتش کلماتت
ویخ بندان بوسه هایت
دیدگاههای پدرسالارانه ات
و نظریه های خودپسندانه ات
میان لیبرالیسم بی پایانت
وارتجاع بی انتهایت!
سعادالصباح
جامعه عجیبی ست نمیدانم من سر ناسازگاری با اورا دارم یا او تا به این حدسخت و غیر منعطف است احساس خفگی میکنم احساس اسارت میکنم وقتی کوچکترین خواسته هایم هوس هایم را تبدیل به ارزو میکند تحقیر میشوم کینه توز میشوم گریه میکنم احساس بدبختی میکنم دیگر نمیتوانم به خودم تلقین کنم که از انچه داری لذت ببر حسرت نداشته ها را نخور . گذشت ! باور نمیکنم . دیگر باور نمیکنم که خوشبختم که ازادم که شاید حتی بعنوان یک انسان حق زندگی دارم چون زنم ان هم در جامعه ای جهان سومی!حق ندارم غصه بخورم حق ندارم ناامید شوم حق ندارم دیوانه گی کنم بفهمم بخوانم عاشقی کنم سکس کنم . زن هستم پس باید زیبا باشم یا اگر نیستم تلاش کنم تا زیبا شوم! در مورد سوزان بویل خواندم زن ۴۷ ساله مجردی که در برنامه استعداد یابی بریتانیا صدای زیبایش کشف میشود زنی که اعتراف میکند تنها با گربه اش زندگی میکند و تا بحال هیچ مردی او را نبوسیده چون زیبا نبوده. اینجا بحث زن و مردش نیست اینکه همه ما چقدر مزخرفیم که چیزی را معیار کرده ایم که طرف مقابل کوچکترین حتی کوچکترین دخالتی در ان نداشته.نمیدانم باید با این جامعه چه باید کرد حقی را که پایمال میشود باید از چه کسی گرفت جز خودمان ! خودمان با رفتارهای غیرانسانی مان .حتی دیگر نمیدانم زیبا بودن خوب است یا نیست؟ ارزش است ؟ خسته ام از جهانی از جامعه ای که هیچ نظمی ندارد همه ما خودخواهیم بهترین ها را میخواهیم تحمل نمیکنیم مهربانی مان را بذل نمی کنیم. ذهنم مشغول است مشغول خیلی چیزها!! خدا که بوده و هست و من که هنوز رابطه ام با او مشخص نیست میخواهم و نمیخواهمش ! اگر بخواهمش فقط میخواهم عاشقانه باشد و من انتخاب کرده باشم که برایش باشم و اگر نمیخواهمش چون فکر میکنم مرا با فطرت مجبور کرده است که بخواهمش که بپرستمش که اگر نباشد تنهایم نیازمندم . با خانواده ام که هنوز نمیدانم یک رابطه شکل گرفته براساس غریزه و اجبار میتواند یک رابطه اگاهانه و ازاد را بوجود بیاورد اینکه ایا فقط نیاز عامل پیوند ماست یا محبت؟ اینکه انها با وجود ما نیاز پدرانه و مادرانه شان را ارضا میکنند و ما حمایت میشویم . با جامعه که عرفهایش هنجارهای مزخرفش را قبول ندارم با عشق با زن بودن با زنانگی با مرد با زندگی با خودم .
دیدم بخواب خوش که بدستم پیاله بود/ تعبیر رفت وکاربدولت حواله بود
چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت/ تدبیر ما بدست شراب دوساله بود