پري
ديگه نميخواست يه پري باشه البته يه پري زميني و معمولي ميخواست مثل پريهاي تو قصه باشه يه پري واقعي كه بتونه پرواز كنه از همونهايي كه انداماي موزون و شيشه ايشون تو افتاب دست نيافتني ميشه ! از همون پريهايي كه ادما ارزوي ديدنشون رو دارن اونم واسه يه لحظه واز شدت هيجان نتونن يك كلمه هم حرف بزنن و فقط با لكنت بگن پري!!! و بعدها واسه همه تعريف كنن ما يه پري ديديم و هميشه پيش خودشون مز مزه ميكنن و افسوس ميخورن چرا بيشتر نديديمش ولي مردم مگه اين چيزاز رو ميفهميدن ؟؟؟ از وقتي سر ظهرها پشت پنجره ميرفت تا زير افتاب تبديل به يه پري بشه يه پري واقعي مامان در اتاق بالا رو قفل كرده بود اخه مامان ميگفت داره ابروشون ميره!!!!!!! وهر چي هم فكر كرد ربط پري شدن خودش و رفتن ابروشون رو نفهميد. سر ظهر كه مامان خواب بود از چهارپايه بالا رفت و خيلي اهسته كليد در اتاق بالا رو برداشت اخه ميخواست واسه اخرين بار امتحان كنه ! در اتاق رو باز كرد پرده ها رو كشيد افتاب خودش رو با لطافت رو همه چي پخش كرد رفت لب پنجره وايستاد موهاش رو دورش ريخت حالا همه وجود ش زير افتاب شيشه اي و دست نيافتني شده بود !!! و با لبخند مثل پرياي واقعي دستاش و رو باز كرد و پرواز كرد و صداي مامان بود كه ميگفت پري ! و به ارزوش رسيد حالا يه پري واقعي شده بود ! و همه واسه هم تعريف ميكردن .