...
افكارم مثل تيله هاي دست بچه ها ميخورند به اين ور اونور ذهنم رفت و امدشون ذهنم رو قلقلكم ميده و بعد كه طولاني ميشه عصبيم ميكنه فكر ميكنم اگه هزار تا روز ديگه رو بخوابم و هيچ كار نكنم بازم زندگي تموم نميشه دلم لك زده بال بال ميزنه واسه يه جاي دنج تو طبيعت كه فكر كنم اب تني كنم الكي بخندم اگه پسر بودم سه ماه تابستون يه گوشه اي خودم رو گم و گور ميكردم اما حالا نميشه ذهنم روحم خسته ست اصلا تو خودم نمي بينم اين ترم رو بتونم شروع كنم امادگي هيچ چيز رو ندارم جز مردن ! تا كي بايد احساس بيخودي خوشبختي كنم وقتي نيستم وقتي نميتونم خود لعنتيم رو خلاص كنم چقدر ارزو دارم كنار زاينده رود پل خواجو زير اون درخت بيده اي كه پايينتر از هياهوها بود دراز بكشم پاهام رو بزارم تو اب و چشامو ببندم و به صداي اب و درخت گوش بدم و به هيچي فكر نكنم هيچي هيچي ! ارزوها واسه چي ان؟ واسه قشنگتر شدن زندگي؟ واسه اميد داشتن؟ تا اينكه به هر بدبختي هست زندگي كنيم تا شايد يه روزي به ارزوهامون برسيم . ارزوها كارو حراب ميكنن باعث ميشن دلبسته بشي دلبستگيهارو نميخوام من هيچي نميخوام دنبال احساس خوشبختي هم ديگه نيستم