لحظه هاي كشدار زندگي سمج  ساعتهاي ادامسي يا نه شايدم تند ميگذرند خيلي تند ولي راه خيلي خيلي خيلي طولانيه تموم نميشه هيچ چراغي به چشم نميخوره هيچ چيزي كه نشون بده پايان نزديكه كي ميرسي؟ كي تموم ميشه؟ هيچي معلوم نيست همينه كه كلافه ت ميكنه داغونت ميكنه نا اميدت ميكنه سردرگمت ميكنه   فقط بايد بگذري  به عابرا نگاه كن به همه عابراي اين زندگي لعنتي نگاه كن  ولي خيره نشو چشات رو هيچكي نبايد ثابت بشه  محو ادما قشنگي راه نشو  نذار اين بيهودگيها به چشمت قشنگ بياد  واسه ثبتشون تلاش نكن فقط به رهايي فكر كن به لحظه پايان      كاش ميشد پايان رو خودم  مشخص كنم    كاش ميشد ديگه نباشم    تهي بشم از هر چه بودنه  بودن داره خفم ميكنه   خسته م  وقتي اين دنيات مال من نيست  منم نميخوامش اره مغرورم پرروام ولي واقعيته نميخوام وقتي من نميتونم يكي از اين شباي قشنگت رو تو طبيعت داشته باشم كه تا صبح زل بزنم به اسمونش از خنكيش يخ بزنم و اين ارزوي محالم بشه  زنده بودن رو واسه چي ميخوام واسه پوسيدن؟ واسه نا اميد شدن ؟واسه مردن  ؟چرا بايد ارزو بشه چرا ساده ترين چيزا بايد ارزو و رويا بشه چرا ؟؟؟؟؟؟   اره چرا؟ اين زندگي رو نميخوام

 

 

 

افكارم مثل تيله هاي دست بچه ها ميخورند به اين ور اونور ذهنم رفت و امدشون ذهنم رو قلقلكم ميده و بعد كه طولاني ميشه عصبيم ميكنه فكر ميكنم اگه هزار تا روز ديگه رو بخوابم و هيچ كار نكنم بازم زندگي تموم نميشه دلم لك زده بال بال ميزنه واسه يه جاي دنج تو طبيعت كه فكر كنم اب تني كنم الكي بخندم اگه پسر بودم سه ماه تابستون يه گوشه اي خودم رو گم و گور ميكردم اما حالا نميشه ذهنم روحم خسته ست اصلا تو خودم نمي بينم اين ترم رو بتونم شروع كنم امادگي هيچ چيز رو ندارم جز مردن   ! تا كي بايد احساس بيخودي خوشبختي كنم وقتي نيستم وقتي نميتونم خود لعنتيم رو خلاص كنم  چقدر ارزو دارم كنار زاينده رود پل خواجو زير اون درخت بيده اي كه پايينتر از هياهوها بود دراز بكشم پاهام رو بزارم تو اب و چشامو ببندم و به صداي اب و درخت گوش بدم و به هيچي فكر نكنم هيچي هيچي ! ارزوها واسه چي ان؟ واسه قشنگتر شدن زندگي؟ واسه اميد داشتن؟  تا اينكه به هر بدبختي هست زندگي كنيم تا شايد يه روزي به ارزوهامون برسيم . ارزوها كارو حراب ميكنن باعث ميشن دلبسته بشي  دلبستگيهارو نميخوام  من هيچي نميخوام   دنبال احساس خوشبختي هم ديگه نيستم