او به ما مشتاق بود ما به او محتاج

 

چيزهاي عجيبي در حال اتفاق افتادن هستند ! شبهايم رنگ و بوي ديگري گرفته اند . نميدانم ! خودم را نمي فهمم ! ديشب تا سه و نيم چهار بيدار بودم گريه زاري شكوه ناله كفر و بعد فلسفه خلقت استاد شريعتي . و حالا با تمام وجود مي فهمم او به ما مشتاق... امروز تا خود دانشگاه در ذهنم بلند تكرار ميكردم او به ما ... ولذت ميبرم با تمام وجود مي فهميدمش ! او مشتاق بود كه ما بشنويمش مشتاق بود بر ما معلوم شود روح هر چه زيباتر به اشنا نيازمندتر ! نميخواست نميتوانست كه مجهول بماند  اين دست خودش نبود او زيبا بود بسيار زيبا بود و هست و ما محتاجيم محتاج اين زيبايي محتاج اين شنيدن ! چقدر اين رابطه ساده و پيچيده ست ! چقدر ما به هم گره خورده ايم ! وچقدر اين رابطه زيبا و در عين حال ضروريست !

اختتاميه

نميتوانم به كسي نگويم كه چه ها با من نكردي ! هنوزم غرق و مست لذت و هراسم ! مي بيني تا كجا كشاندي ام زيباي من ! ميخواهمت  ميخواهمت هر شب و هر شب ! به انتظارت مي نشينم ! ميدانم كه مي ايي ! از همان جاي ديشبي ! از كنج اتاقم ! وقتي همه خواب هستند ! مي ايي ميدانم كه مي ايي !  

عادي ترين !

او احساس بدبختي ميكرد نه بخاطر اينكه زيباترين چشمها را نداشت نه ! او حتي زشت ترين چشمها را هم نداشت يا سردترين و يا بي تفاوت ترين ! او عادي ترين چشمهاي دنيا را داشت !!

 

 درست به مانند سنگي ام

كه دست تقدير رودخانه ته نشينش كرده تا ابد !!

 

هوس !!

 

هوسي در من است هوسهايي در من است  كه خاموشي ندارند كه فراموش نميشوند مرا هر لحظه در اتش خود ميسوزانند نميتوانم نميتوانم خاموششان كنم!  بعضيهايشان محال و بعضي هايشان سخت و بعضيهاشان را ارضا ميكنم بدون هيچ مشكلي !  ولي همه شان مرا ميسوزانند ! از هوس پياده روهاي طولاني در باران و برف تا پياده رفتن بر روي بيابانهايي كه پاي هيچ بشري بر انها گذارده نشده ! و اين پاهاي من باشد كه تجربه كنند ! و اين چشمهاي من باشد كه باز هم تجربه كنند ! جاده را دوست ندارم جاده بيابانهايي هرزه هستند كه هزاران پا بر انها خورده است ! هوسهايم مرا نابود مي كنند ! من ميدانم ! به زودي ! كوله اي ميخواهم  و همراهي ! و تمام بيابانهاي باكره دنيا را! تا لذت لمس شدن را بهشان ارزاني دارم بي هيچ منتي ! همراهي براي تنها نبودن ! كه انسان ظرفيت درك لذت تنهايي را ندارد ! همراهي براي شريك شدن در همه چيز ! نميتوانم طاقت نمي ارم ! يكجا نشيني را ! كاش انسان هيچ گاه هيچ گاه كشاورزي را كشف نميكرد ! كاش اجدادمان تا هميشه سرگردان مي ماندند ! كاش كاش كاش ...  بيزارم  بيزار  از مسافرت با ماشين با اتوبوس با قطار با هواپيما ! نمي گذارند  نمي گذارند خارهاي تمام بيابانها را لمس كنم !اخر مگر نميدانند من به اين كار محتاجم؟؟  بيزارم از شهري كه مرا در خود خفه ميكند !  از تمام ساختمانهايش  بلوارهايش شهربازي هايش سلاخ خانه هايش و گياهان مصنوعي اش !! ميخواهم در تمام اقيانوسهاي دنيا غرق شدن را تجربه كنم ! ميخواهم عاشق شدن به تمام ادميان را نيز تجربه كنم !

 

 

شراب تلخ میخواهم که مرد افگن بود زورش                             مگر يكدم بياسايم زدنيا و شر و شورش

 

 

عصر ايمان !

عصر من عصر ايمان ست !عصر تنهايي ست! عصر انسانهاي مومن و تنها !! مومن به خود ! كاش ميشد كافر شد و به ديگري مومن ! ارزشش رادارد باور كن حداقل ديگر تنها نيستيم !

 

 

 

شبهاي روشن  كاري از فرزاد موتمن  با بازي مهدي احمدي و هانيه توسلي

 

فيلمي درباره عشق ! اينكه وقتي عشق نيست ادميزاد تنهاست بي همدست  و زيباييهاي دنيا را درك نمي كند ! استاد ادبيات وقتي عاشق ميشود  تهران واسش يك شهر ديگه ميشه همه چيز را زيبا مي بيند همه كس را دا دوست دارد چون يكي از ان همه را مي شناسد و عاشقش است !! اين به نظر من موضوع تازه اي نيست انسان بالذات اجتماعي است و بالذات ميخواهد دوست بدارد و دوست داشته شود ! تنهايي در زندگي ادمها براي بعضي مواقع  مواقعي كه براي بعضيها به ندرت پيش مي ايد لذت بخش است اما خيلي چيزها است كه دو تا بودن لذت ديگري به ان ميدهد ! چيزي كه خيلي واسم جالب بود كار اون استاد ادبيات در اولويت دادن به مكانهايي كه ميخواست كسي را كه دوستش دارد به انجاها ببرد !! ترتيبش و مكانهايش دقيقا همانهايي بود كه اگر من هم قرار باشد كسي را كه دوست دارم به جايي بررم همانجاها به همان ترتيب خواهد بود !! اولين مكان سينما بود ! مطمئنم اولين مكاني هم كه من كسي را كه دوستش خواهم داشت به انجا ميبرم سينماست !!   و دومين مكان كتاب فروشي خواهد بود براي هديه دادن يك كتاب براي كسي كه دوستش خواهم داشت !! و سومين مكان يك رستوران خواهد با يك غذاي عالي !! به نظرم غذا خوردن نيز يكي از لذتهاي بشري است !! با استاد ادبيات با وجود اختلافهاي زياد احساس نزديكي و حتي يكي بودن ميكردم!! قدم زدنهاي طولاني و تنهايي حرف زدنهاي مداوم !! هرچند كه من خوشبختانه به اندازه او غمگين نيستم و هيشه خودم را غرق در بحث و جدلهاي ان خود احساساتي و ان خود عقلاني ام ميكنم ! و يك دنيا كيف ميكنم و حتي دوست دارمهاي خودم به خودم تو اين پياده رويها هست كه وقتي خيلي ذوق ميكنم به خودم ميگم ديونه دوست دارم !! و ميخندم !! تنهايي قدم زدن ! تنهايي كتاب خريدن ! تنهايي سينما رفتن ! تنهايي شعر خوندن !! خيلي قشنگه يكي واست شعر بخونه!؟؟ در اين شكي نيست وقتي در همه اين تنهايي ها يكي شريك شود مطمئنا همه چيز شادتر و زيباتر ميشود ولي فعلا من اين روحيه را دارم كه همه چيز را زيبا و شاد ببينم و انقدر خيالباف و خيالاتي باشم كه پسر مانكن پشت ويترين لباس فروشي تو راه دانشگاهم رو خطاب قرار بدم و بگم « تو كه هنوز مژه هات افتاده ست نگران نباش يكي از اين روزا خودم ميام و واست درست ميكنم» و بعد ي يواشكي بهش لبخند بزنم   به گلها و درختان سپيدار و اقاقيا تو خيابان وقتي با سبزيشون  منو سر ذوق مي ارند بگم كه چقدر دوستشون دارم خيلي خيلي دوستشون دارم !  و استاد ادبيات شعر فرخي را در اخر فيلم بسيار زيبا خواند چون حالا تمام ان ابيات را حس نيز كرده بود !!

 

 

 

جمعه 4/8/86

امروز رفتم موسسه در دری پیش بچه هایی که فکر نکنم  یکی دو ماه بیشتر از اشناييم باهاشون گذشته باشه ولي از همكلاسيهاي دانشگام دختر خاله و دخترعمه هام  وتمام  دوستانی که فکر می کنند کتاب خوندن های من تلاشی برای فرار از درس هست و خيلي از كارام واسشون غير عادي و غير قابل دركه را حت ترم !از لحاظ اونا عجيبه اينكه من يهو يه دفترچه درميارم و توش يه چيزايي مي نويسم و واسم مهم نيست اون يهو وسط كلاس حقوق تجارت باشه يا حقوق جزاي اختصاصي ! درحاليكه بچه هاي اينجا اكثرشون و شايد همشون از اين دفترچه ها يا نوشتنهاي يهويي دارن !  و احساس خوبيه كه كنار كساني باشند كه دركت كنند و دركشون كني ! تضاد قشنگ و غم انگيزه اي ! بين جو همكلاسيهاي دانشكدم و هم رشته ايم با بچه هاي اينجا همكلاسيهام تعجب مي كنند كه من چطور ميتونم هميشه يه مجموعه داستان و مجله فيلم تو كيفم داشته باشم  و اين همه راه بيارم و ببرم  و اينكه اصلا مگه تو اين كتابا چي داره؟ و امروز صديقه تعجب ميكرد كه من چطور تا حالا تونستم تو اين رشته دووم بيارم ؟ و من عاشق تعجب صديقه هستم ! و تعجب ميكنم چطور همكلاسيهام از اين مطالب خشك احساس خستگي نمي كنند ؟ ! تا يك زماني سعي ميكردم خودم رو علاقمند كنم با علاقه درس بخونم و خودم رو عذاب ميدادم كه چرا من به اين رشته علاقه ندارم ؟ و چقدر كار مزخرفي بود .  ولي الان در حد يك رفع تكليف كار ميكنم همين ! هرچند همين رفع تكليفها مثل زهر ميمونن! و فلجم مي كنن  كلافه م ميكنن  ! و موقع امتحانها هر بار تا مرز افسردگي ميرم و برميگردم ! نميتونم فكراي مزخرف كنم  و واسه خودم  قصه بگم  !شايد خود بچه هاي موسسه درك نكنند ارزش و تاثير اين هم نشيني هارو ولي من با تمام وجود درك مي كنم ! ارزشش رو ميدونم هر چند مطمئنم اين درك بعد از مدتي طعمه عادتها و روزمره ها ميشه ! ولي فعلا و خوشبختانه درك ميكنم! چون هيچوقت با افرادي كه همزبونم بودند  واقعا نبودم!    

 

 

اینم اختتامیه این اپ طولانی هرچند که اصولا نمیتونم عاشقانه بنویسم

ارزو ميكنم !

 

ارزو ميكنم بخواني ام !  اين روزها درست برخلاف هميشگيهايم هستم  البته فقط براي تو ! و دلشوره دارم  كه نكند جذاب نباشم ! كه نكند فقط سرگرمي باشم ! كه تو بخواني ام تا شايد كتابي شوم كه تو بخواهي تا هميشه  مرا داشته باشي بدون اينكه لحظه اي مرا از خود دور كني تا هميشه در دستان تو باشم   يعني ميشود ؟ ! ؟!   تلاش  ميكنم تا ورق خوردنهايم  در پيش چشم تو اتفاقي باشد نه تقلاهايي مذبوحانه يك عاشق بيچاره !