چند وقتي هست خيلي مزخرف شدم  حالا نه كه قبلش  كاراي خيلي مهمي ميكردم اون موقع هم تقلاي زيادي نميكردم اما در همين حد بود كه دو تا كتاب داستان بخونم يه موسيقي قشنگ گوش بدم  فيلمهاي باحال ببينم پياده روي كنم و با همين چيزا  كلي حال ميكردم  ولي حالا نه!   هداياي نقدي تولدم رو در اقدامي كاملا فرهنگي رفتم كتابفروشي امام و تا تهش  كتاب خريدم و حالا به غلط كردن افتادم! چون اصلا حوصله خوندن ندارم و ترجيح ميدادم با همون پول برم خيابون احمداباد و ايس پك نسكافه اي بخورم و پيتزا و سانديچ سرد  و حس كنم مثلا واقعا دارم لذت ميبرم! اونقدر بيحوصله شدم كه حتي نميتونم دراز بكشم و يه موسيقي گوش كنم ! به ادماي دور و برم  گير ميدم  شدم عينهو سگ ! پاچه ميگيرم و از همه بيشتر زورم به مامانم ميرسه! البته در حد تيكه انداختن و حرفاي قلنبه زدن! كه اينجور وقتا حالم از خودم بهم ميخوره و دوست دارم برگرده يكي بزنه تو دهنم  كه حداقل يه بهانه اي داشته باشم كه بتونم مثل مادر مرده ها زار زار گريه كنم.تنها چيزي كه اين روزا  منو گرفته كافه پيانو هست و من عاشق ادمايي هستم كه ميدونن كجاها فحش افاده معنا ميكنه و كاملا درست استفاده ش ميكنند مثل بابا مثل شخصيت ناطوردشت و همين كافه پيانو. اونم البته در همين حد كه هر دفعه ورقش ميزنم و هر كجاش كه منو گرفت دنبال ميكنم  و وقتي داشتم صفحه 248 رو ميخوندم كه يكي از دوستاي مرده گفته بود ديگه از رمان و فيلم و موسيقي لذت نميبره و نميدونه چرا؟ ! و شخصيت گفته بود دچار « بحران بغل گرم مال خود ادم»  (اخر همه كلمات كسره داره) شده!!كلي با اين اصطلاح حال كردم و خنديدم و از صبح با خودم تكرارش كردم ! ميدونستم يه طوريم شده ها! اما نميدونستم تا حد بحران هست!

داستاني كه قراره اين هفته نقد بشه شوخي كوچك از چخوف هست و من كلي با نادنكا همذات پنداري كردم و از حماقت خودش و خودم لجم گرفت يعني واقعا جز حماقت هيچي ديگه نميشه بهش گفت .