هيچ
تو نيستي ! و وقتي تو نيستي هيچ چيز نيست! نخند به بداهت گويي هايم! كه بداهت ها فقط براي فريفتن ما هستند! و همين بديهيات هستند كه زندگي ام را مثل كلاف سردرگم كرده! و وقتي تو نيستي هيچ چيزي هم كه بخواهم با اين كلمات بقول استاد پست و پادو حفظشان كنم نيست! هيچ چيزي كه نخواهم به شكم سيرنشدني فراموشي نسپارم! هيچ چيز! روزها همه خيالند و رويا! نه از بابت لطافت و شيريني ! از باب مبهم بودن ! و اصلا نبودن! ديروز را به زور به ياد مي اورم! تمام لحظه ها را خوابم ! روزهايي پر از نبودنم! من رفتم! كدام گوري ؟ نميدانم! هيچ وقت نفهميدم! فقط ميدانم نيستم! جايي يه جايي هستم كه خودم را از دور مي بينم! و هيچ كس نمي فهمد كه من نيستم! كه يكي دراد نقش من را بازي ميكند! هيچ چيز را نميخواهم حفظ كنم هيچ چيز! ونميخواهم هيچ چيزي را به ياد بياورم! درست مثل يك گياه! يك گاه با دستهايي به ظاهر سبز! دنيايم تنها ميگذرد! قلبم تنها ميزند! وتو باز هم نيستي!
گفتم زمان عشرت ديدي كه چون سرامد
گفتا خموش حافظ كاين غصه هم سرايد
+ نوشته شده در جمعه هفتم دی ۱۳۸۶ ساعت 11:17 توسط فاطمه
|