ميگه گوشت با منه ؟ اصلا فهميدي چي گفتم ؟ ميگم نه ببخشيد دوباره بگو

ميگه گفتم بيام خواستگاريت؟ با خودم فكر ميكنم الان چند نفر دارن تو جهان همين موقع مثل ما در مورد ازدواج حرف ميزنن مثلا تو هند با زبون هندي يا افريقا يا اروپا دخترا چيكار ميكنن؟ پسرا چه حسي دارن موقع گفتنش ؟  فقط دوست ندارم دخترا سرشون رو بندازن پايين سرخ بشن نميدونم چرا فقط ميدونم از اين حركت اصلا خوشم نمياد  داد ميزنه بيام خواستگاريت؟ ميگم ها يعني نه ! ميگه پس ميشه بگي كي؟ ميگم وقت گل ني ! ميگه ميشه همه چي رو به مسخره نگيري ؟ ميگم من همچين كاري رو نميكنم ميگه پس اين كارا چه معني اي ميده؟ يك كلام پرسيدم بيام خواستگاريت؟ دارم سعي ميكنم مثل تو كتابا خوشحال بشم احساس كنم دارم رو ابرا راه ميرم چه ميدونم از همون احساسات ديگه ولي نميتونم نميشه ميگه چي شد ؟ ميگم دارم سعي ميكنم ميگه چي ؟ ميگم هيچي ! پس كي؟ ميگم نميشه  نميشه مي فهمي نميشه ! ميگه ميشه بگي چرا نميشه ؟ مشكل سربازي كه ندارم كار و درامدم  دارم ماشينم كه دارم ميمونه يه خونه كه  حالا هيچكي نداره ! ميگم نه اينا نيست نميشه نميتونم نميخوام چون ديگه نميتونم عاشق باشم ديگه نميتونم دلتنگت بشم نميخوام ديگه عاشق نباشم  ميگه خداي من تو ديوانه اي ! باور كن ديونه اي خوب ديونه من ميخوام ازدواج كنيم تا به هم برسيم ميگم ازدواج قاتل عشقه ميگه اين باز حرف كدوم خريه؟ ميگم هر خري بوده خر با با فهم و شعوري بوده ! ميگه جون مادرت اين بچه بازيا رو در نيار با التماس نگام ميكنه  با بيچارگي ميگم نميتونم  عصباني ميشه از بچه بودم خوشم ميومد ادما رو امتحان كنم منظورم صبرشونه ولي الان اعتراف ميكنم همچين قصدي نداشتم با عصبانيت ميگه چرا ؟ چرا نميتوني ؟ ميگم چون هنوز بچه م ! خنده ش ميگيره ميگه خوب عزيز من اگه تو بچه اي پس من اينجا چه غلطي ميكنم  و به دست خودش كه روي دستمه اشاره ميكنه ميگم نميدونم واقعا نميدونم ميگه ولي اينطوري ما گناه مي كنيم و دستش رو  از روي دستم برميداره ولي دست من لجوجانه همونجا خشكش زده نميدونم ميخواد لج كي رو در بياره! حرفي رو كه تو دلم مونده و خيلي دوست داشتم بهش بگم بالاخره  ميگم   ميگم ببين ما ميتونيم فقط از طريق تلفن و اس ام اس و چت و ايميل با هم رابطه داشته باشيم و مثلا هر سه ماه يكبار همديگه رو ببينيم و وقتي به ياد اون هيجان و دلتنگي بعد از سه ماه مي افتم اون ديداراي انگار خونم داغ شده خيلي خيلي داغ داره رگهامو ميسوزونه حس ميكنم و نيشم باز ميشه از اين فكر بكر ! ميگه تو ساديسم داري ديونه اي ميگم من حالم به هم ميخوره  از زندگي عادي از عادي شدن از عادت روزمره ها قاتلن من نميخوام تو عادتم بشي با تو بودن بشه روزمره عادت  مي فهمي ؟ ميگه نه نمي فهمم ميگه تو منو ديگه دوست نداري مشكل اينه روت نميشه بگي نه ؟ حرف نميزنم حالم از بدبختي اين كلمات به هم ميخوره نميتونم نميتونم منظورم رو بهش بفهمونم خدايا كمكم كن اين كلمات رو چه جوري كنار هم بزارم ! بلند شده ميگه ميرم هر وقت بزرگ شدي واز اين توهم و دنياي مسخره اومدي بيرون خبرم كن البته اگه تا اون موقع داماد نشده بودم طوري نگاه ميكنه كه انگار هيچوقت منو دوست نداشته فكر ميكنم چه دوست داشتنهاي بيخودي ! فكر ميكنم كاش ميشد مثل بالزاك هفده سال انتظار كشيد وهيچوقت به وصال نرسيد  عاشق توهمم  زندگي شاعرانه ام عاشق قصه هام كاش هيچوقت قصه هارونخونده بودم كاش  هيچوقت هيچ قصه اي تو دنيا وجود نداشت هيچ قصه اي نگاش كردم خيلي وقت بود رفته بود !