اولین بوسه اتش اشتیاق و نیاز نبود هیجان و اتش تجربه بود به همان شدتی که بخواهم تنها در بیابانی که انتهایش نادیدنی ست قدم بگذارم از هیچ لب و بوسه ای سیراب نشدم در اغوش بودن سراغاز بی پایان یک تشویش و دلهره و شک هست خودت را در اغوش بگیر بدون هیچ شکی به ارامش خواهی رسی
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:44  توسط فاطمه
|
هزار تکه می شوم
درمیان تمدن کاغذی ات
ودشمنی ات نسبت به زنان
میان اتش کلماتت
ویخ بندان بوسه هایت
دیدگاههای پدرسالارانه ات
و نظریه های خودپسندانه ات
میان لیبرالیسم بی پایانت
وارتجاع بی انتهایت!
سعادالصباح
جامعه عجیبی ست نمیدانم من سر ناسازگاری با اورا دارم یا او تا به این حدسخت و غیر منعطف است احساس خفگی میکنم احساس اسارت میکنم وقتی کوچکترین خواسته هایم هوس هایم را تبدیل به ارزو میکند تحقیر میشوم کینه توز میشوم گریه میکنم احساس بدبختی میکنم دیگر نمیتوانم به خودم تلقین کنم که از انچه داری لذت ببر حسرت نداشته ها را نخور . گذشت ! باور نمیکنم . دیگر باور نمیکنم که خوشبختم که ازادم که شاید حتی بعنوان یک انسان حق زندگی دارم چون زنم ان هم در جامعه ای جهان سومی!حق ندارم غصه بخورم حق ندارم ناامید شوم حق ندارم دیوانه گی کنم بفهمم بخوانم عاشقی کنم سکس کنم . زن هستم پس باید زیبا باشم یا اگر نیستم تلاش کنم تا زیبا شوم! در مورد سوزان بویل خواندم زن ۴۷ ساله مجردی که در برنامه استعداد یابی بریتانیا صدای زیبایش کشف میشود زنی که اعتراف میکند تنها با گربه اش زندگی میکند و تا بحال هیچ مردی او را نبوسیده چون زیبا نبوده. اینجا بحث زن و مردش نیست اینکه همه ما چقدر مزخرفیم که چیزی را معیار کرده ایم که طرف مقابل کوچکترین حتی کوچکترین دخالتی در ان نداشته.نمیدانم باید با این جامعه چه باید کرد حقی را که پایمال میشود باید از چه کسی گرفت جز خودمان ! خودمان با رفتارهای غیرانسانی مان .حتی دیگر نمیدانم زیبا بودن خوب است یا نیست؟ ارزش است ؟ خسته ام از جهانی از جامعه ای که هیچ نظمی ندارد همه ما خودخواهیم بهترین ها را میخواهیم تحمل نمیکنیم مهربانی مان را بذل نمی کنیم. ذهنم مشغول است مشغول خیلی چیزها!! خدا که بوده و هست و من که هنوز رابطه ام با او مشخص نیست میخواهم و نمیخواهمش ! اگر بخواهمش فقط میخواهم عاشقانه باشد و من انتخاب کرده باشم که برایش باشم و اگر نمیخواهمش چون فکر میکنم مرا با فطرت مجبور کرده است که بخواهمش که بپرستمش که اگر نباشد تنهایم نیازمندم . با خانواده ام که هنوز نمیدانم یک رابطه شکل گرفته براساس غریزه و اجبار میتواند یک رابطه اگاهانه و ازاد را بوجود بیاورد اینکه ایا فقط نیاز عامل پیوند ماست یا محبت؟ اینکه انها با وجود ما نیاز پدرانه و مادرانه شان را ارضا میکنند و ما حمایت میشویم . با جامعه که عرفهایش هنجارهای مزخرفش را قبول ندارم با عشق با زن بودن با زنانگی با مرد با زندگی با خودم .
دیدم بخواب خوش که بدستم پیاله بود/ تعبیر رفت وکاربدولت حواله بود
چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت/ تدبیر ما بدست شراب دوساله بود
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 13:56  توسط فاطمه
|
همه چيز مال توست قدرت حكمت بي نيازي همه ما بندگان توييم از زاهد و عارف تا عامي و ساقي مست و ديوانه همه متعلق به تو هستيم و ما هيچ چيز نيستيم هيچ چيز نداريم حتي كارمان از ديوانه گي هم گذشته با كدام عدالتت اين قرعه را به نام ما زدي با كدام عدالتت؟؟ما همه چيزمان را لز دست داده ايم ما از دست در رفته ايم! و حالا ما هم بي نيازيم بي نياز از زندگي اي كه به ما دادي پس خودكشي ميكنيم! هرچند تهديدمان كرده باشي ! هرچند خط و نشان برايمان كشيده باشي ! چون ما انقدر تو را شناخته ايم و ميدانيم اين حق را شايد هزاران سال پيش نداده اي ولي حالا مطمئنا ميداني كه حقمان است ! ما هم قدرت داريم كه از نعمت هايي كه داده اي و بايد استفاده و بايد شكر كنيم ! استفاده نكنيم اما شكر كنيم ! ما هم حكمت داريم ! ان قدر كه بفهميم شايد پشيمان كه نه اما خسته شده اي از ما ! ما هم خسته شده ايم ! از تو از اين دنيا از ان همه نظمي كه اجدادمان ميگفتند و حالا چيزي از ان ديده نميشود(چون هر نظمي روزي تبديل به بي نظمي ميشود )از خودمان ! از اينكه بدون هيچ اراده اي وارد دنيا مي كني مان و ما ميتوانيم يا حيوان باشيم يا فرشته ! انسان كه اسطوره شده و ما تنها ميتوانيم تفكرات و ارمانهايش را در كتابها به فرزندانمان نشان دهيم ! پس چرا تمامش نميكني؟! ميدانيم خواسته بزرگي ست اما كاش باز هم ايثار ميكردي. نميدانيم چند صد هزار سال ايثار كرده بودي اما كاش باز هم تحمل ميكردي! كاش تنهايي عذاب اورت را تقسيم نميكردي .ميدانيم كه با وجود ما باز هم تنهاتر شدي خيلي تنها مثل ما كه در زمين تنهاييم پس چرا تمامش نميكني؟ اين چه خلقتي بود؟ نااميدت كرديم نااميدمان كردي تنهايمان افريدي تنهايت گذاشتيم رهايمان كردي رهايت كرديم خسته ات كرديم خسته ايم
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 14:1  توسط فاطمه
|
مطمئنا همه چيز هيچگاه روبراه نخواهد شد نه دلي كه ميخواهي بدست خواهي اورد نه كشوري كه ارزويش را داري نه ارزوهايي كه هميشه مز مزه شان ميكني نه دنيايي بدون جنگ و فقر خواهي ديد نه مردماني به پاكي و لطافت شبنم نه ... فقط ميتواني به حداقل ها راضي باشي اگر بتواني لذت هم ببري كه ديگر موفق هم محسوب ميشوي نبايد زياد فكر كرد نبايد ارزو كرد نبايد رويا داشته باشي نبايد عاشق باشي نبايد... فقط بايد زندگي كني مثل همه مثل خودم !
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 14:39  توسط فاطمه
|
فردا انتخابات هست . جو جامعه واقعا تغيير كرده اولين بار هست كه چنين جو متشنجي رو مي بينم و واقعا نميدونم از چنين تجربه اي بايد خوشحال باشم يا نه . ديشب و پريشب رفتيم خيابون گردي. بودند عده اي كه براي مسخره بازي اومده بودند و عده اي هم فقط واسه اينكه ببينند! اعتراف ميكنم جاهايي بود كه واقعا ميترسيدم سي متري طلاب و مقدم كه هر روز صبح خواب الود مي بينمشون نبودند بلوار رضايي كه كلاس زبان ميرم بوي عرق سگي و بلا تكليفي و فرياد ميداد .و بلوار وكيل ابادي كه چهارسال منو به دانشگاه ميرسوند هر شب بسته بود. فكر نميكردم جامعه چنين پتانسيلي داشته باشه دوست داشتم مردم شعار تغييرات بزرگتري رو ميدادند .مامان ميگفت كاش اين انتخابات تموم بشه تا همه جا دوبار اروم بشه تو دلم گفتم سي سال ارامش كافي نبود؟ همه فرياد ميزدند تا هم صداشون به بقيه برسه و هم صداي بقيه رو نشنوند! هيچ كس نميخواست گوش بده . همديگه رو مسخره ميكردند تو دهنم نميچرخيد بگم هر چي جواده احمدي نژاده . به خودش چرا به شخص گرامي خودش ميتونستم تا جايي كه ميشه فحش بدم اما واقعا تو اين فضا نبودم كه تو صورت كسايي كه ديروز تو خيابون از كنارشون رد شدم تو اتوبوس با هم بوديم داد بكشم و هوشون كنم .با همه اين ها اميد به اتفاقات خيلي بزرگتري دارم . به اميد ان روز
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 19:3  توسط فاطمه
|