نگاهت صدایت کمم است مستم کن با همان دو کلمه جادویی وقتی همه خوابند وقتی هیچکس مارا نمیشنود حتی اگر هیچ چیز تغییر نکند حتی وقتی وصالی نیست فقط بگوو فقط مستم کن
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 20:22  توسط فاطمه
|
خيال را به خاطره ميبافم يكي زير و يكي رو يكي زير و يكي رو...
و در زمستان نبودنت بدور خود مي پيچم !!!
چشمانم را مي بندم و پشت خودم قايم ميشوم تا رفتنت را نبينم تا كودكانه تا انتهاي جهان همين نزديكي ها پشت دود اولين سيگارم اولين بوسه ات اولين اغوشم دنبالت بگردم!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 21:57  توسط فاطمه
|
۱ ۲ ۳ ۲۰!!!!!!! صدا میاد ؟! این بلاگفا دیوانه م کرده ! دارم خفه میشم بس نتونستم تو این وبلاگ چرت و پرت بذارم! همه مطلبا رو تو فایل خاطراتیم هم مینویسم ها! اما وقتی تو وبلاگ میذارم با اینکه کسی نمیخونه و اصولا رفت و امدی نسیت اما بطور مریض واری لذت میبرم! حالا صدا میا یا نه؟؟!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 22:5  توسط فاطمه
|
...................
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 13:8  توسط فاطمه
|
اولین بوسه اتش اشتیاق و نیاز نبود هیجان و اتش تجربه بود به همان شدتی که بخواهم تنها در بیابانی که انتهایش نادیدنی ست قدم بگذارم از هیچ لب و بوسه ای سیراب نشدم در اغوش بودن سراغاز بی پایان یک تشویش و دلهره و شک هست خودت را در اغوش بگیر بدون هیچ شکی به ارامش خواهی رسی
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:44  توسط فاطمه
|